#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_382

عطا که می گفت او نبوده .. و من چه ساده و خوش باور بودم که پذیرفته

! بودم راست می گوید

!خونم به جوش آمد .. عطا به من دروغ گفته بود ؟

... ــ دوستان به جای ما ... من درس داشتم نمی تونستم بیام

مریضی که از اتاق دکتر بیرون آمد خداحافظی کرد و رفت و من زن میان

سالی را که به انتظار نشسته بود با سر درگمی به درون فرستادم ... مرجان

. و حرفی که زده بود اعصابم را به هم ریخته بود

مرجان دوباره به همان حال که حواسش به گوشی اش بود ادامه داد : پس

فرداشب تولد پریاست ... تو و عطا هم دعوتین ... یعنی پریا همه رو دعوت

. کرده

خودم را به نوشتن .. مثلا نوشتن در دفتر سرگرم کردم : مبارکش باشه اما

. فکر نکنم بتونم بیام

مثل اینکه عادت داشت ابرو بالا بیندازد : عطا که میاد ؟

! ــ نمی دونم ... تا چی پیش بیاد

! حالم بد بود ! دلم گرفته بود .. پر بودم از احساسات بد

خودم را باز هم سرگرم کردم با کشیدن خطوط کج و معوج بر روی صفحه

! ی سفید رو به رویم . عطا دروغ گفته بود

ـ ریحانه جان شنیدم دانشجویی درسته ؟


romangram.com | @romangram_com