#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_380

مطب فرو خوردم : بفرمایید ؟

همه ی ساعاتی که در مطب بودم را به او فکر کردم . باید از او می

خواستم در رفتارش تجدید نظر کند .. اگر می خواست بخواهمش باید دور

رفقایش را خط می کشید .. هر چه که او را به مرجان و گذشته اش ربط

می داد ! نمی دانم ... شاید مرجان تنها نقطه ی سیاه گذشته ی او نبود.. اما

تنها شخصی بود که می شناختم و از حضورش آن قدر ناراضی بودم ... از

. نظر من سیاه ترین نقطه بود

نیم ساعت مانده بود به تعطیلی مطب فکر نمی کردم دیگر مراجعه کننده

! داشته باشیم ... اما با ورود او به مطب جا خوردم . مرجان

با دیدنم ابروهای زیبایش را بالا داد : عه وا ... تو اینجا کار می کنی عزیزم

؟

! لحنش بوی تمسخر می داد : فکر نمی کردم ایرادی داشته باشه

حالت چهره اش را عوض کرد : نه .. چه ایرادی .. فقط تعجب کردم

! آخه..عطا نگفته بود

. گفتن نام عطا به آن لحن جز عمد نمی توانست باشد

ــ خب .. حالا فرمایشتون ؟

... ــ می خواستم دکترو ببینم

حس بدی داشتم از اینکه مرا از آن بالا نگاه می کرد ... ظاهرش آنقدر


romangram.com | @romangram_com