#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_375

آنقدر غرق درس شدم که چشمانم گرم خواب شد همانجا سر بر روی کتاب

. هایم از خستگی بیهوش شدم

. و او هنوز هم نیامده بود

با نشستن دستی بر شانه ام چشم گشودم : ریحانه جان ؟

. صدای خودش بود... چقدر نزدیک

چشمهایم را به سختی باز کردم : اومدی ؟

لبخند زد : منتظرم بودی ؟

راست نشستم .... بدنم درد گرفته بود . دستی به صورتم کشیدم و نگاهی

. به ساعت انداختم... از یک گذشته بود

چقدر دیر ! چه خوش تیپ و خوش بو ... برای که این همه به خودش

! رسیده بود ؟در آن دوره و شب ننشینی مرجان هم حضور داشته حتما

... لحنم همانقدر که می خواستم سرد بود : نه ... داشتم درس می خوندم

... لبخند زد : بد خوابیده بودی .. بیدارت کردم بری سر جات بخوابی

. قطعا لبخندش بی پاسخ بود

کتاب هایم را جمع کردم و بی حرف بر خاستم چراغ اتاق را خاموش کردم

... و به رخت خواب رفتم . پشت به او

... ــ دوست داشتم امشبو با هم باشیم

... ــ تا خواب از سرم نپریده برو بذار بخوابم.. الان صبحه


romangram.com | @romangram_com