#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_374
... نپیچ مادر ... جوونه دیگه.. نمی تونه همش تو خونه بمونه که
بی آنکه حرف بزنم آن همه دانست . اخمو شده بودم : خب بره .. کی
جلوشو گرفته ؟
برگشت و دیدن لبخند بر لبش با اینکه حس خوبی داد اما این حس را هم
. القا کرد که دستم کاملا برایش رو ست
. ــ به زبون می گی اما چشمات از الان سر جنگ داره
خجالت زده نگاهم را به کتاب دوختم : من با اون هیچ صنمی ندارم که
بخوام گیر بدم کجا می ره یا نمی ره ... جلوش هم نگید لطفا که پررو
. میشه
خندید : از دست شما جوونا ... با اینکه جونتون واسه هم در می ره فقط
... می خواید روی همو کم کنین
نتوانستم نگاهش کنم . خجالت می کشیدم از اینکه احساساتم را ناگفته
. می خواند
دقایقی دیگر وقتی چراغ اتاقش خاموش شد من هم به اتاقم رفتم ... هنوز
. کمی از درس هایم مانده بود
خودم را با آن سرگرم کردم اما گاهی که نگاهم به انگشتر اهدایی او به
انگشتم می افتاد حواسم پرت می شد و چشمانم ساعت را می کاوید ... به
. یادش می افتادم و دلم ... آری .. دلم برایش ضعف می رفت
romangram.com | @romangram_com