#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_373
... تلوزیون پخش می شد . عاشقانه بود
. عاشقانه ها همیشه دلچسب هستند یا برای من آنگونه بود را نمی دانم
مادر عینکش را برداشت و چشمانش را با سر انگشتان مالش داد : چشمام
. زود خسته میشه .. به گمونم شماره ی چشمم بالا رفته
... محبتی که به او داشتم را در نگاهم ریختم : کاش یه دکتر می رفتی
فردا واست نوبت بگیرم ؟
بافتنی اش را کنار گذاشت : اگه زحمتی نیست بگیر مادر ... فردام نشد یه
. روز دیگه
. لبخند زدم : چشم
... نگاهی به ساعت انداخت : عطا هم دیر کرد ... گفته بود یازده میاد
سعی کردم لحنم بی تفاوت باشد : می دونید کجا رفته ؟
در حال برخاستن گفت : مثه اینکه با رفیقاش دوره داشتن ... دوست
نداشت بره اما دعوتش کرده بودن تو رودربایستی مونده بود برا همین
. رفت
دوره ؟ مرا بگو چقدر به انتظار آمدنش مانده بودم ! چه شب یلدایی را در
! ذهن مجسم کرده بودم. چقدر با هم بودن .. چقدر خوشی
عصبی شدم اما به روی خودم نیاوردم . او هم به اتاقش رفت : احتمالا
شام خورده اما اگه خواست و بیدار بودی واسش گرم کن .. به پروپاش هم
romangram.com | @romangram_com