#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_372
سفره را خودم جمع کردم و ظرف ها را شستم ... برای چندمین بار به
ساعت نگاه کردم . برای مادر چای بردم و کتاب هایم را هم به هال بردم و
در کنار بقیه نشستم آن یک شب بهتر بود به رسم باستان در کنار خانواده
... می ماندم
حواسم به درس بود ... به بچه ها بود.. به مادر بود که بافتنی دست گرفته
! بود و ... به ساعت هم بود ... یعنی بیشتر به ساعت بود
ساعتی دیگر مادر میوه آورد و آجیل .. بچه ها چه ذوقی می کردند از این
دور هم نشینیِ پر از خوشمزگی ... رها پسته ها را جمع می کرد : آبجی
برام باز می کنی ؟
موهایش را پشت گوشش فرستادم ... گفته بودم شبیه عطاست ؟ پسته
. هایش را برایش باز کردم : نوش جونت گلم
! لبخندش هم شبیه بود ... چال روی گونه اش هم
. دوباره ساعت ... خیلی دیر شده بود
,
. ــ بچه ها پاشید ... صبح خواب می مونیدا
هر سه حرف گوش کن بر خاستند شب بخیر گفتند و به اتاق مشترکشان با
. مادر رفتند
مادر هنوز سرش گرم بافتنی بود ... گوشم به نماهنگ زیبایی بود که
romangram.com | @romangram_com