#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_371

. ــ باشه مادر

به اتاقم رفتم . خیلی خسته بودم با این حال باید اول نماز می خواندم

... وگرنه بعد از شام گیج خواب می شدم با آن همه درس نخوانده

با این حال فکرم به این مشغول بود که عطا کجاست ؟

. نماز خواندن یک دنیا حس خوب و آرامش سرازیر دلم کرد

سر سفره رضا و طاها را دیدم به نظرم در آن مدت آب زیر پوستشان رفته

بود و رنگ و رویی پیدا کرده بودند ... می دانستم از این روست که دیگر

تن و بدن کوچکشان به ترس بی خود از عزت نمی لرزه که اینگونه سرحال

و قبراق هستند ... حق داشتند . عزت برایشان پدری کرده بود که نبودش

زجرشان دهد ؟

هر دو را بوسیدم و در کنارشان نشستم . مادر غذا کشید . آن قیمه ی

خوش عطر و خوش رنگ و آن همه اشتهای من ... جای خالی عطا اما بد

! توی چشمم بود

دل دل کردم و آخر پرسیدم : مگه عطا نمی اومد واسه شام ؟

. بشقاب رها را از برنج پر کرد : برای شام نه مادر ... گفت نمیاد

دیگر بیشتر از این نمی توانستم بپرسم . بی حرف مشغول شدم اما کجا

مانده بود ؟ اگر بود بیشتر مزه می داد . این را در آن چند وقت اخیر

... دریافته بودم و حالا که نبود


romangram.com | @romangram_com