#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_370

در هم بود و افسرده .. نمی خواستم تصور کنم به خاطر نبود عزت است ...

. همه از این بود که دلش از رفتار عزت گرفته بود . همه از نا امیدیش بود

پاکت های میوه و آجیل را دست به دست کردم و به سختی زنگ خانه را

فشردم . رها در را گشود و موجی از گرمایی مطبوع با عطر خوش غذا

وجود و شامه ام را نوازش داد ... حجمی از آرامش مرا در برگرفت . سلام

رهای کوچک را پاسخ دادم و گذاشتم با گرفتن یک بسته کمکم کند ... از

همانجا مادر را صدا کردم و دریافتم که در آشپز خانه ست به همان سو

. رفتم . در حال تهیه ی سالاد شیرازی بود

سلامم را با مهری مادرانه پاسخ داد : چرا زحمت کشیدی مادر ؟ همه چی

... تو خونه داشتیم

بسته ها را روی میز گذاشتم : گفتم شب یلداست یه خورده میوه و آجیل

... بگیرم

... ــ عطا هم پیش پات اومد و رفت همه چی گرفته بود

می دانستم همه چیز خواهد خرید اما من هم دلم می خواست : اشکال

... نداره مامان .. بچه ها دوست دارن

. کارش تمام شد و بر خاست : تا نماز بخونی سفره می ندازم

عطا نبود . چرا صبر نمی کرد تا بیاید ؟

. نپرسیدم : چشم ... بذارید اول نماز بخونم


romangram.com | @romangram_com