#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_376
دستش که بار دیگر به شانه ام نشست با خشم به طرفش برگشتم و در
تاریک روشن اتاق چشم به چهره اش دوختم : به من دست نزن ... گفتم
... برو بیرون
با لحن بدی گفت : چیه ؟ باز داری جفتک می ندازی ؟ همش واسه چند
ساعت دیر کردنه ؟
نشستم : چندشم میشه بهم دست بزنی... اونایی که جفتک نمی ندازن رام
شدن و براشون فرقی نمی کنه به کی سواری بدن... اونا از جنس خودتن و
....
بازویم را گرفت و مرا به خود نزدیک کرد .. او نیز به خشم نشسته بود :
مواظب حرف زدنت باش .. واسه یه شب نشینی ساده نمی تونی هر چی
... دلت خواست بهم بگی ... یعنی بهت اجازه نمی دم
بازویم به درد نشست و او ادامه داد : ببین خودت دوست داری جوری
.. رفتار کنم که نباید
نفسی که به صورتم می خورد حالم را دگرگون می کرد اما از موضعم کوتاه
نیامدم دستم را کشیدم : هر جور که می خوای رفتار کن .. اصلا برام مهم
... نیست
ــ بازم با دست پس بزن و با پاپیش بکش ... ببینم تا کی می خوای
.. اینجوری ادامه بدی ... بالاخره که رام خودم میشی
romangram.com | @romangram_com