#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_368

اخمم را حفظ کردم بابت بی مزگی که کرده بود : اصلا بهت نمیاد وایسی

.. ظرف بشوری

ــ دقیقا همینطوره.. من از خاله زنک بازی بدم میاد مگه اینکه بدونم

خانومم حال و حوصله نداره و خسته ست .. اونوقت هر کاری به خاطرش

. می کنم .. حتی ظرفم می شورم

. نگاهش شیدا بود ... و بی قرار

. معذبم می کرد و در عین حال یک دنیا حس خوب سرازیر قلبم می کرد

... نگاه گرفتم : خوش به حال خانومت

. مایع ظرفشویی را روی اسکاج ریخت : آره ... خوش به حالت

نگاهم به نیم رخش ثابت شد ... همیشه اینقدر چهره اش دلنشین بود ؟

پس چرا من نمی دیدم ؟

برگشت و با لبخندی که فقط گوشه ی لبش را بالا برده بود نگاهش را در

چشمانم ریخت : فکرشم نکن ... محاله به جز تو رو کنارم بخوام.... محاله

! بذارم به جز من کنارت باشه ! مال خودمی ریحان

با آن همه شرم دیگر نمی توانستم بمانم . چه بی قرار و دستپاچه می شدم

! ... با شنیدن این حرف های

. اتاقم را ترجیح دادم : شب بخیر

. لبخندش... نگاهش.. صدایش ... کلامش ... همه دوست داشتنی بود


romangram.com | @romangram_com