#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_366
مامان از او تشکر کرد .. دعایش کرد و به اصرار او از آشپز خانه رفت به
... خنده گفتم : یه کدبانوی تمام عیارشدیااا ... دیگه وقتشه
ابروی راستش را بالا داد و با لبخند و نگاهی منتظر خیره ام شد که گفتم :
... باید بدیمت شوهر دیگه
رضا و طاها خندیدند و او نیز با همان نگاه خاص و لبخند دلچسب گفت :
ما که از خدامونه ... آقا داماِد بد اخلاق فعلا راضی نمیشه ... اشاره اش را
هم به خودم کرد ... بچه ها با صدای بلند تری خندیدند و او ادامه داد :
... اون کوچولو مونده و ما داریم می ترشیم
خودم هم خنده ام گرفته بود اما نخندیدم : تا حالا هیچکی بهت نگفته
خیلی بی مزه ای ؟
!با حالتی با مزه بین سوال و تعجب گفت : نه والا ؟
خندیدم و ظرف ها را برداشتم : خودتو لوس نکن ... پاشو ظرفا رو بشور
کلامم شوخی بود اما او جدی برداشت شیر آب را باز کردم که بر خاست :
چشم عزیزم ... شما بفرمایید تلوزیون تماشا کنید ظرفا رو میشورم واسه
... تون چای و میوه میارم
برای دلخوشی بچه ها نقش بازی می کردو آن ها را به خنده می انداخت .
romangram.com | @romangram_com