#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_365

. بودنش واقعا دوست داشتنی بود ... خستگی را از تنمان دور می کرد

آن شب که همه ی کار ها تمام شده بود و عطا برای اولین بار آشپزی کرده

بود ) به جز کباب زدن ( و به قول خودش املتی بی نظیر پخته بود همه را

. برای شام صدا کرد

در اتاقی بودم که به من اختصاص داده بودند و مشغول بودم به وارسی

. کتابهایی که در قفسه ی کوچک کتابخانه ام چیده بودم

. ــ ریحانه بدو شام

! لبخندم را فرو دادم : شامی که تو پختی خوردن داره واقعا

. خندید : فقط مواظب باش انگشتاتو نخوری باهاش

. ــ ببینیم و تعریف کنیم

نگاهی به اتاق انداخت : اتاقو دوست داری دیگه.. آره ؟

. ــ آره.. خیلی ... هر جا تو با عزت نباشید برا من بهشته

لبخندش شیطان شد که البته آن را فرو خورد : با عزت ؟؟ خودم تنها باشم

... چی ؟ با تو

اخم که کردم خندید : خیلی خب بابا ... چوبتو بنداز.. بیا بریم که از دهن

. افتاد

علی رغم ایراد هایی که به شوخی از کارش گرفتم به نظرم در عین سادگی

. خیلی خوشمزه بود


romangram.com | @romangram_com