#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_364
می دانستند او دل این کار را ندارد .. می دانستند حتی از سایه ی پلیس
هم می ترسد و از این گذشته باید در عریضه اش چه می نوشت ؟ عدم
ِب جمع
تمکین مادر ؟ بی انصافی بود اگر قانون حق را به او می داد . اسبا
شده بار شد و از آن خانه نقل مکان کردیم . به یک آپارتمان قدیمی دو
طبقه . کمی از خانه ی عزت دور بود اما به مدرسه ی بچه ها نزدیک تر .
. آپارتمان سه خوابه بود و نسبتا بزرگ و جا دار
برای ما که همیشه حیاط داشتیم کمی خفه بود و دلگیر اما بهتر از آن خانه
. کمی با کلاس تر ! هه
ی درب و داغان بود "
دو روز را از خانم دکتر مرخصی گرفتم تا به مادر کمک کنم و وسایل را
بچینیم . وسایل چندان زیاد نبود اما مادر با آن حال غمین و افسرده
. حوصله ی کار نداشت
عطا هم بود و همه ی وسایل سنگین را خودش جابه جا کرد و حتی در
انداختن فرش و... هم کمک کرد . بودنش باز هم خوب بود . توجهاتش
شیرین بود اما هنوز رو نمی دادم . می دانست و با شیطنِت نگاه و متلک
گویی سر به سرم می گذاشت که با دست پس می زنم و با پا پیش می
کشم.. گاهی اخم می کردم و گاهی به سختی خنده ام را فرو می دادم ...
romangram.com | @romangram_com