#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_363

حرفی که به عطا زده بود آنقدر جدی گرفته شود .. آن روز او به " غلط

کردم غلط کردم " افتاده بود اما مادر دیگر به او فرصت نداد ... چشم بست

به روی سازِش آن همه سال .. به روی کوتاه آمدن هایش ... می گفت :

دیگه نمی تونم اینقد خودمو تحقیر کنم ... تو این سن دیگه نباید کتک خور

... همه را هم به حق می گفت و کاملا به

همچین آدم زبون نفهمی باشم "

. جا

عزت که دید مادر کوتاه نمی آید با عطا دست به یقه شد که : تو می خوای

... زندگی منو از هم بپاشی .. داری زن و بچمو ازم می گیری

حرفهایش خنده دار بود . همه ی تقصیرات متوجه خودش بود و او به

طرزی باورنکردنی و دو از ذهن به دنبال شخصی می گشت که همه را به

گردن او بیندازد و چه کسی بهتر از عطا ؟ او که حامی به اصطلاح زن و

. بچه ی عزت بود

عزت صدایش را به سرش انداخت اما که بود در محل که او را نشناسد و از

کارهای زیر زیرکی یا آشکارش که بعضاِابایی هم نداشت بی خبر باشد ؟ که

می خواست به داد او برسد ؟ که مادر را مقصر می دانست ؟ همه ی محل

. مادر را به پاکی و نجابت می شناختند و عزت را هم همان که بود

داد و قال او به جایی نرسید حتی تهدیدش به شکایت از مادر و عطا . همه


romangram.com | @romangram_com