#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_362
!ستمکش دل !پریشان دل !گدا دل
عزت آدم نمی شد . دست از بد ادایی هایش بر نمی داشت ... به عطا توپید
"به همین
که " همه تون برید گم شید نمی خوام هیچ کدومتونو ببینم ..
راحتی ! این حرف آنقدر کام مادر را تلخ کرد که بی حرف ، بی اعتراض ،
کارش را برای چند روز رها کرد و به همراه عطا برای پیدا کردن خانه ای در
همان حوالی دست به کار شد . این که می گویم همان حوالی دلیلش
مدرسه ی بچه ها بود .. گفتم با عطا ، عطا قول داده بود و روی قولش می
. ماند
من اما نگران بودم ... اجاره خانه هم به دیگر مشکلات اضافه می شد ...
من و مادر و عطا مگر چقدر در آمد داشتیم که بتوانیم اجاره ی خانه هم
بپردازیم ؟ در آمد من که تازگی خرج دانشگاه می شد و در آمد مادر هم
خرج خانه و بچه ها ... و عطا ... خرج او بیشتر از همه ی ما بود .. با آن
همه ولخرجی چه برایش می ماند که اجاره خانه بپردازد ؟ با این حال
. اصرار داشت که از آن خانه برویم و بیشتر از او مادر
روزی که می خواستیم وسایل را جمع کنیم عزت ایستاد به داد و بیداد
کردن ... چقدر دیر باور کرده بود که اگر از آن کار های ناشایست دست
برندارد تنهایی دامن گیرش خواهد شد ... فکرش را هم نمی کرد که آن
romangram.com | @romangram_com