#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_361
بیرون رفتیم .. بلال و لبو خرید : بریم خونه بخوریم ... با مادر و بچه ها
...
خدایا حضورش را می خواستم .... بودنش همان بود که خلاء روحم را پر
می کرد ... می دانستم گاهی با او و خلقیاتش نخواهم ساخت اما با این
وجود می خواستم که باشد ! بودنش به هر قیمتی لذت بخش بود حتی به
" قیمت" دل باختنم
نشد یک لحظه از یادت جدا دل
!زهی دل !آفرین دل !مرحبا دل
زدستش یک دم آسایش ندارم
نمی دانم چه باید کرد با دل!؟
هزاران بارمنعش کردم از عشق
!مگر برگشت از راه خطا دل
به چشمانت مرا «دل» مبتلا کرد
!فلاکت :دل !مصیبت :دل !بلا :دل
از این دل داد من بستان خدایا
ز دستش تا بهِکی گویم :«خدا !دل!»؟
درون سینه آهی هم ندارد
romangram.com | @romangram_com