#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_359
در شبستان ایستاد : ریحان ؟
. من هم ایستادم . چتر را بر سر هردومان و بیشتر من گرفته بود
... به صورتم خیره شذ : می خواستم یه چیزی بهت بگم
دوست داشتنی منتظر می ماندم ...
چه خوب که باید خیره در آن چشمانِ
! توجیه عاشقانه برای بی پروایی
ادامه داد : می دونم هنوز بهم اعتماد نداری .. باید خیلی بگذره که باورم
کنی.. اما به جان خودت .. به این امامزاده قسم که من اون عطایی که می
شناختی نیستم ... عوض شدم ... دیگه اون غلطایی که می کردمو نمی کنم
...خواستم بیایم اینجا که جلوی این آقا بهت قول بدم همون بشم که تو
می خوای ... دیگه اون کارای گذشته مو که شرم می کنم از یادآوریشونو
تکرار نکنم ... دلزده ت نکنم از خودمو عشقم ... در عوضش تو هم منو باور
... کن
... چشمانش درخشید
ــ ریحان ... جونم بسته به جونت ... نمی گم عوض شو یا هر چیز دیگه ..
تو ماهی .. آرزوی هر کی می تونی باشی .. فقط ازت می خوام باورم کنی .
... عشقمو باور کن
می گفت و با آن چشمان زیبا و نگاه مخمور خیره در نگاهم نمی دانست چه
romangram.com | @romangram_com