#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_358
. نوازید : من برم اونجا نماز بخونم
. ــ برو عزیزم
... او به سمت دیگر و من سمتی مخالف او
ضریح را بوسیدم و از ته دل دعا کردم ... برای مادر .. برای بچه ها ..
خودم ... و .. عطا . دعای مخصوصم شد برای او ... اینکه عاقبت بخیر
شود . نگفتم سهم من ... هنوز تکلیف دلم را نمی دانستم اما اگر می
پرسیدند شاید می گفتم عشق . اما هنوز آنقدر رنگ نگرفته بود که اعتماد
. کنم .. به او .. به خودم
نمازم را با آرامش خواندم . وقتی برگشتم دیدم کنار بخاری نفتی قدیمی
. نشسته .. چشم به ضریح دارد و غرق در خودش
. ــ قبول باشه
. با تکانی خفیف به خودش آمد : ممنون .. از شما هم
. و اشاره کرد : بیا گرم شو
. ــ خوبه ... سردم نیست
بر خاست : بریم ؟
. سر تکان دادم. چادر را تا زدم وسر جایش گذاشتم
با هم بیرون رفتیم باران کمی تند تر می بارید چتر را باز کرد و منتظر ماند
. کفش هایم را بپوشم
romangram.com | @romangram_com