#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_357

خوب یا بد ، نه اینکه دیگری را فراموش کنیم اما حرفی هم نداشتیم بزنیم

.امام زاده زیاد از خانه دور نبود . خیلی زود رسیدیم . فضای دلنشین

امامزاده با آن نور افشانی سبز و نم نم بارانی که ریز و نرم می بارید دل از

آدم می برد .. آدم را عاشق می کرد ... عشقی بی انتها ... بی کرانه تا آسمان

! ها ... عشق به خدا

پسر بچه ه ای که بیرون لبو و بلال می فروخت دست هایش را روی حلبی

که آتش درست کرده بود گرم می کرد ... نگاهم را چند ثانیه به خود جلب

کرد .. هر کس به فکر امرار معاش ... کم یا زیاد، به هر حال امورش را به

. نحوی می گذراند

وارد صحن و سرا شدیم دور تا دور درخت بود و سنگفرش کف حیاط از

خیسی باران می درخشید . نور سبزی که از پنجره ها می تابید تلالوی بی

. نظیری داشت

لبخند بر لبهایم نشسته بود و در عین حال نم اشک هم به چشمانم نشسته

. بود

با هم وارد شدیم ... چادر سفیدی با گل های ریز صورتی و آبی برداشتم تا

. بپوشم که لبخند بر لبهایش نشاند : فرشته کوچولوی من

. شرم کردم و لبخند فرو خوردم

ورودی زنانه و مردانه یکی بود . بوی خوِش گل محمدی شامه را می


romangram.com | @romangram_com