#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_356

دقایقی که گذشت عطا به درون سر کشید و با دیدنمان خندید : یه وقت

...فکر نکنی یکی تو سرما منتظرته ها

.از مادر جدا شدم. باری دیگر صورتش را بوسیدم و بلند شدم

خجالت می کشیدم بگویم می خواهم با عطا بروم...شرم نگاهم را هم درک

.کرد و این بار با لبحندی از ته دل گفت : برو مادر ...برا منم دعا کن

خواستم بگویم "دعا می کنم هر چه زودتر شر اون بد طینت از سرت کم

" شه خودمون باشیم و خودمون

اما لب فرو بستم الان که آرام بود حیف بود یاد آن دیو را به خاطرش

.بیاورم

هنوز بیرون نرفته بودیم که نم نم باران شروع شد ، هر دو به آسمان نگاه

کردیم و او گفت : برا احتیاط بذار چترو بردارم. به اتاقش رفت و سریع با

. چتر بزرگ سیاه رنگش بازگشت

. با او از خانه خارج شدم

. ــ چترو باز نکن .... بارون شدید نیست

. سرش را بالا گرفت : بوی بارون عشقه.... یهو دلم قدم زدن خواست

. ــ واسه آروم شدن خوبه ... منم نیاز داشتم . ذهنم خیلی خسته بود

... ــ اگه خدا بخواد همه چی درست میشه

بقیه ی راه را در سکوت طی کردیم . هر دو در افکار خود ... فکر های


romangram.com | @romangram_com