#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_355

. لبش ظاهر شد که نگاهم را به چال گونه اش کشاند و لبخندی بر لبم آورد

بلند شد : بریم خانومم؟

دیگر داشت برایم عادت می شد شنیدن این میم های مالکیتی را که ته اسم

. و الفاظی که می داد و می چسباند

نگاهم را به جا کفشی جلو اتاق مادر انداختم و همزمان پرسیدم : عزت

نیومده هنوز؟

.ــ نه

.ــ از مامان اجازه بگیرم ... الان میام

به درون رفتم مادر کنار تشک بچه ها دراز کشیده بود و موهای رها را که

کنارش خوابیده بود نوازش می کرد . طوری در فکر بود که متوجه حضورم

. نشد...دلم آتش گرفت برای صورت غمگین و مظلومش

. آهسته طوری که رها بیدار نشود صدایش کردم

با دیدنم لبخندی کم جانی بر لبهایش نقش بست. بلند شد و نشست .

کنارش نشستم و جای ضرب دست عزِت بی مروت را بوسیدم .چقدر

.سخت بود کنترل سیل اشک به پشت سد پلکهایم

.بغض نگاهم را مثل همیشه درک کرد و بی هیچ حرفی در آغوشم کشید

نوازش دستهایش به پشت شانه و کمرم آرامم کرد .دلگرمم کرد به

. حضورش ... هر چند ساکت .. هر چند مظلوم


romangram.com | @romangram_com