#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_354

. رفتن به آن جا تصورش هم شیرین بود ! لبخند زدم : عالیه

. تبسم کرد : یه سر به مادر بزنم توام حاضر شو بیا بریم

بودن هایش بی نهایت دوست داشتنی و دلچسب شده بود ... از همان

بودن ها که وقتی هم نیست خود به خود با یادش لبخند بر لبانت می

نشیند ... گفته بود عاشقم می کند ... مرا خوب می شناخت یا خودش را

؟؟

خودم را در تــــو میبـینـم تمـــام آرزویــم باش

نمازعشق که می خوانـــم تو آداب وضویم باش

عجب شیرین زبانم مــن زمانی از تو می گویم

بیا ای عشق رویـــایی تــمام گـفتـگـویـــم باش

نمی خواهم که درقلبم بجز تـــوخــاطری باشد

مــــرا لـبـریـز از خــودکــن تمام آبــرویم باش

نمی خـواهم نفس های سراسرخالی از عشقت

...بــــرای زندگی کــردن نفس های گــلویم باش

آماده از اتاقم بیرون آمدم...لب تخت توی حیاط نشسته بود و سرش در

گوشی اش بود...به سمت اتاق مادر رفتم...هم می خواستم از خوب بودن

. حالش مطمئن شوم هم اجازه ی رفتن بگیرم

از کنارش که گذشتم متوجه ام شد...با دیدنم و ظاهر آراسته ام لبخندی بر


romangram.com | @romangram_com