#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_352

غذا که تمام شد از پارچ آب در لیوان ریخت و اول به من داد و خودش ته

... مانده ی آبی که در لیوانم بود را نوشید

نگاهش و لبخندش که به شیطنت نشست و منظورش را گرفتم سریع لب

باز کردم .. می شناختمش دیگر : عزت چی می گفت که سرمدی منشی می

خواد ؟

. کاش نپرسیده بودم که اخم کند : چرت می گه ... بهش فکر نکن

ــ به نظرت چی بهش پیشنهاد دادن که حرص می زنه ؟

ــ جز پول چی می تونه باشه ؟

روی فرش دست کشید و خرده نانی که ریخته بود را جمع کرد : اول به من

گفت... گفت ریحانه رو پیشنهاد بدم ، زدم تو پرش حسابی ... گفتم به تو

... نگه

ــ چرا ؟

ظرف را به کناری هل داد : بعید نبود واسه لجبازی با من به سرت بزنه و

. قبول کنی

نگاهش را در چشمانم ریخت : هرچند محال بود بذارم بری اما خب نمی

. خواستم تنش هم به وجود بیاد

. ــ اگه می خواستم می رفتم و تو هم نمی تونستی مانعم بشی

. خندید: این حرفا رو ول کن ... بی زحمت یه چایی به ما بده


romangram.com | @romangram_com