#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_350

لقمه را گرفتم . گفت : یه کاریش می کنم بالا خره ... الان خدا رو شکر

حقوقم بد نیست .. اینقدری هست که بشه یه خونه بگیریم و بی سر پناه

. نمونیم

ــ اما من مخالفم . به نظر من که اون همینو می خواد ! نباید میدونو خالی

. کنیم

ــ به چه قیمتی آخه ؟ مادر داره با دیدن کارای اون از کف می ره ندیدی

این چند وقته بیشتر از گذشته شکسته ؟ اون همش به این امید داشت که

عزت یه روز سرش به سنگ بخوره و اعتیادشو ترک کنه اما الان میبینه اون

... امید واهی بوده و راه به جایی نداره ! حسابی نا امید شده

لقمه ای را که می دانستم از گلویم پایین نمی رود را در ظرف گذاشتم که

اعتراض کرد : چرا نمی خوری ؟

... کامم تلخ بود : نمی تونم ... حالم بده .. دلم گرفته برا مامانم

دوباره لقمه گرفت : من که می گم همه چی رو بسپار به من .. خودم همه

. رو درست می کنم .... قول می دم ریحانه

کلامش مثل اکثر مواقع قاطع بود و موجی از دلگرمی به وجودم سرازیر

. کرد . لبخندش هم دلم را خوش کرد... لبخند زدم

لقمه را به دستم داد : نوش جونت ... بذار فردا خودم درست و حسابی

باهاش حرف می زنم.. اگه قبول کرد که هیچی وگرنه جان خودت از اینجا


romangram.com | @romangram_com