#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_349
صدام کن تا قفل دلم باز شه صدام کن بذار عشق آغاز شه
با ضربه ای که به شیشه ی در اتاقم خورد سر از زانو برداشتم و او را دیدم
در را کمی باز کرد : میشه بیام تو ؟
اشک هایم را پاک کردم و سر تکان دادم . در را کامل گشود و کفشهایش را
. از پا در آورد و وارد شد . ظرفی در دست داشت : نبینم غمتو
نگاهم را گرفتم ... صدایم خیلی گرفته بود : مامان خوبه ؟
. نزدیکم نشست و ظرف را مقابلم گذاشت : خوبه . الان آرومه دیگه
نگاهی به ظرف انداختم .. کوبیده و نان و سبزی و ..... اما کو اشتها ؟
. لحنش مهربان بود : واسه مادر و بچه ها بردم ... واسه تو هم آوردم اینجا
. صدایم هنوز گرفته بود : ممنون.. اما من میل ندارم
... بی توجه لقمه گرفت : همه چی درست میشه
.نگاهم کرد : یعنی خودم درستش می کنم
لقمه را به طرفم گرفت : ببینم همینجور پیش می ره تو و مادر و بچه ها
... رو از اینجا می برم .. یه مدت بگذره خودش پشیمون میشه
. آه کشیدم : من که چشمم آب نمی خوره
.. ــ نشد دیگه کاری بهش نداریم . بذار تو همین لجن دست و پا بزنه
ــ آخه کجا بریم ؟ با این اوضاع اجاره خونه و ... مگه میشه سر پناه از
خودت نداشته باشی ؟
romangram.com | @romangram_com