#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_348
... کردم
مادر در میان آن همه غم لبخند زد : من فدای تو پسرم .. نگو اینجوری ...
.... خدا نگهت داره برام
رها آرام در را باز کرد : مامان ؟؟
... مادر اشک هایش را سریع پاک کرد : بیا قربونت برم
. در آغوشش گرفت.. بغض داشت.. بغض داشتیم
عطا برخاست . دیدم که سیب گلویش بالا و پایین شد .. بغضش را فرو داد
. :می رم شام بگیرم . بلند شید برید تو اتاقتون
. نایستاد و بیرون زد
.... رضا و طاها هم آمدند .. آن ها هم
. لعنت به عزت
بی امانم را برای خودم به
دقایقی بعد در اتاقم تنها بودم . اشکها و هق هقِ
! خلوتم بردم... طفلک مادرم .. بچه ها
! همه ی این روز ها می گذشت ... می گذشت
نمی دونم این قصه اسمش چیه ولی عاشقی درد شیرینیه
به جر تو دلم از همه دل برید خدایا به جز تو امیدم کیه
صدای تو از جنس آرامشه نذار حس آرامشم گم بشه
romangram.com | @romangram_com