#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_347
اشک هایم را پاک کردم . مادر نالید : عطا جان بسه مادر ... برو .. ولش کن
بذار هر طور می خواد اسبشو بدوونه.. منم خدا رو دارم ... این همه سال
زجر کشیدم این چند ماه خوشحالم که ترک کرده اما الان داره از اونور بوم
می افته ... داره زورشو به من نشون می ده.. منم می گم خدا زورو ازت
... بگیره برای اون که کاری نداره
.... عزت دوباره به سمت او خروشید : ببند اون دهنتو تا نزدم
عطا مقابلش قد علم کرد : جان ریحانه م دست بلند کنی من می دونم و تو
...
من .. مادر .. عزت .. همه می دانستیم وقتی این گونه قسم بخورد یعنی به
هیچ وجه از حرفش کوتاه نمی آید . یعنی دیگر حرمت هیچ چیز را نگه
! نخواهد داشت و کاری می کند که نباید . یعنی به سیم آخر زده است
عزت با لگد به در آشپزخانه کوبید : به همه تون نشون می دم تو این خونه
. کی حرف اولو می زنه ... برا من دور برداشتی .. نشونت می دم
او که رفت عطا مقابل مادر زانو زد : عطا دورت بگرده مادر .. شرمنده دیر
... رسیدم و این بلا رو سرت آورده
دست او را گرفت و بوسید .. اشکی در چشم هایش بود دلم را لرزاند
....چشمانم بارید.. دلم برای مادر گرفته بود تمام مدت در سکوت کنارش
نشسته بودم و بی صدا اشک می ریختم و دنیا دنیا نفرت تو دلم جمع می
romangram.com | @romangram_com