#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_346
مردونگی... برامم مهم نیست یکی مثه تو بهم بگه خاله زنک ...به عشقِ
اینه که پا رو دلم می ذارم و دیگه با اونایی که تو منظورته نمی پرم..... اما
تو واسه این زن تو این پونزده شونزده سال چیکار کردی ؟ جز خون دل
چی براش داشتی ؟ واسه بچه هات پدری کردی ؟ حتما اسم خودتم می
.... ذاری مرد
عزت بود که یقه ی او را گرفت : به تو مربوط نیست ...تو کار من فضولی
نکن ... به قد و هیکلت می نازی ؟ یادت رفته کی تو رو به اینجا رسونده ؟
عطا با همه ی خشمی که در نگاهش زبانه می کشید دست او را با ملایمت
پایین آورد : احترام خودتو نگه دار .. بزرگتری نمی خوام دست روت بلند
... کنم ... پاتو از گلیمت درازتر نکن
... ــ تف به اون روت بیاد ... نمک به حروم... بشکنه دست من که
ــ خودتم باورت شده واسه من کار کردی ؟ من اگه به گند کشیده شدمو
اونقدر پست شدم که این دختر بهم اعتماد نمی کنه همه ش از صدقه سر
... توئه ... زندگیمو تباه کردی.. نمی ذارم زندگی بچه هاتم به گند بکشونی
صدایش را به قول معروف به سرش انداخت دلم می خواست گوش هایم
را بگیرم چشم هایم را هم ببندم تا نه ببینم و نه بشنوم .. مادرم در آن حال
و روز .. با آن همه اشک بر روی گونه هایش : تو خیلی بی جا می کنی تو
... کار من دخالت کنی ! من با خونواده م هر جور بخوام تا می کنم
romangram.com | @romangram_com