#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_345
... بین من و زریه
عطا جلو آمد او را کنار زد : هرچی به زری مربوطه به منم ربط داره
عزتُتن صدا بالا برد : چشمم روشن ... دیگه چی ؟ طرف اونو می گیری ؟
رخ به رخش ایستاد : باز دست روش بلند کردی ؟
عزت می ترسید اما زبان کوتاه نمی کرد : تو رو سننه ؟
عطا با نفرت او را پس زد و در را باز کرد و به درون رفت ... من هم بی
ِر در خود مچاله شده ام ..
تامل در پی اش ... دلم خون شد از دیدن ماد
... دستت بشکنه عزت
"اشک بود که به چشمانم هجوم آورد "
عطا با دیدن مادر به سوی عزت برگشت و غرید : دق دلتو سر این بی نوا
خالی کردی ؟ به توام می گن مرد ؟
شاخ و شانه کشید .. می خواست خودش را ، زور و بازویی که تازه پیدا
کرده بود را محک بزند : نه فقط به تو می گن ، که یه مدته شدی خاله زنک
و دل به دلشون دادی و هر چی می گن می گی چشم و ور دلشون تو خونه
... میشینی و
عطا با همان اخم های در هم و دندان های به هم ساییده گفت : من برای به
دست آوردن دل این دختر هر کاری بتونم می کنم اسمشم می ذارم غیرت و
romangram.com | @romangram_com