#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_344
دستم را روی در گذاشتم و خواستم مانع بستنش شوم : دوباره دست روش
بلند کردی؟
هلی به در داد که با ضرب بسته شد و پشت بندش صدای نکره ی خودش
...بلند شد :گفتم که فضول نمی خوایم...هری
محکم به در کوبیدم : چی شده ؟ باز خوی گرگیت فوران کرده؟
چنان در را یکدفعه باز کرد که لحظه ای جا خوردم....نبودن مواد در خونش
اعتماد به نفسش بخشیده بود . سینه سپر کرده بود .. اما برای که ؟ گردن
کشی برای من که قدم تا سینه اش می رسید ؟
دستش را بالابرد تا بر دهانم بکوبد اما خودش را کنترل کرد :برو...نمی
!خوام شر به پا بشه
ـــ چه خبره؟
شیر به بیشه نبود که روباه جولان می داد ! به سمت دالان برگشتم لحظه
ای بعد عطا از تاریکی بیرون آمد...اخم هایش در هم و نگاهش خشمگین
بود : می دونین صداتون تا کجا میاد؟ باز چه مرگتونه قشقرق به پا کردین
؟
همه ی روی سخنش با عزت بود برای مادر که جان می داد و برای من هم
.... که
عزت جا خورده و کمی ترسان : چیزی که به شما مربوط باشه نیست ...
romangram.com | @romangram_com