#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_343

اخم کمرنگی کرد : تا لباستو عوض کنی و نمازتو بخونی غذا هم آماده می

.شه

همیشه همین طور بود...وقتی که نمی خواست دروغ بگوید بحث را عوض

...می کرد....نخواستم معذبش کنم...اگر می خواست می گفت

خواستم بگویم" گفته بودم چشمم آب نمی خوره که عزت آدم بشه " اما

لب فرو بستم از آنجا بیرون آمدم ...غم و غصه ی نهفته در چشمانش قرارم

. را گرفت

رکعت آخر نماز مغرب بودم که صدای داد و قال هراس به دلم انداخت

....برای لحظه ای فراموش کردم رکعت چندم نماز هستم...ندانستم چطور

نمازم را تمام کنم و به حیاط بروم...از آشپزخانه صدا می آمد...جلو در

.ایستادم...هیکل درشت عزت مانع دیدن مادر می شد

پر از خشم و نفرت گفتم :چی شده؟

به سمتم برگشت و از فضای ایجاد شده بین دیوار و سینه ی او صورت

مامان را دیدم...چشمان اشک آلود و صورت گلگونش را....یعنی به رویش

!دست بلند کرده بود

نگاهم به مادر بود که با خشونت پسم زد و در حالی که در را توی صورتم

می بست با صدای نسبتا بلندی گفت : بحث بین زن و شوهره... به

!فضولاشم ربطی نداره


romangram.com | @romangram_com