#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_342
کمرنگ از پس پرده ی اتاق مادر به بیرون متساعد بود . سر و صدای بچه
ها از اتاق شنیده می شد. هر سه در خانه بودند.... چراغ را روشن کردم و
به سمت پنجره ی روشن آشپزخانه رفتم...نگاهم را در پی یافتن مادر به
درون انداختم...نشسته بود و در حال پوست کردن سیب زمینی اما عمیق
! در فکر...نگاهش هم در جایی قطعا بین حسرت هایش در روز های گذشته
هنوز متوجه ام نشده بود...با سر انگشتانم آرام به شیشه ضربه
زدم....تکانی خورد و سرش را بالا گرفت...چهره ی درهم و محزونش با
.لبخندی کم جان رنگ گرفت : اومدی مادر؟خسته نباشی
.چند قدم بین پنجره و در را طی کردم و در را گشودم :سلام
.باز هم آن لبخند بی رمق را تکرار کرد : به روی ماهت عزیزم
در چهره اش دقیق شدم : هنوز بعد از چند روز نمی خوای بگی چی شده
که اینقده تو هم و پریشونی؟
نگاهش را ازمن دزدید و به سیب زمینی درون دستش دوخت: چیزی نشده
...مادر...یکم خسته ام فقط
نزدیکتر رفتم و روبه رویش نشستم : عزت کاری کرده؟حرفی زده؟
چاقو به روی سیب زمینی می گفت که مثل همیشه
مکث چند لحظه ایِ
.منشا حال و روز گرفته اش کسی جز عزت نیست
romangram.com | @romangram_com