#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_341

چشم را ازمن بگرداني حسودي مي كنم

پا كه بگذاري قدم برداري و راهي شوي

بر زمين خشك و باراني حسودي مي كنم

با تو هر كس مي نشيند لحظه اي در گفتگو

ساده يا مشكوك و طولاني حسودي مي كنم

هركه را تو دوست داري من تنم تب مي كند

هركه باشد، هركه ميداني حسودي مي كنم

شعر تو باشد اگرجز من براي سنگ و خار

من به اوهم چون كه مي خواني حسودي مي كنم

واي بر من در سرت انديشه و روياي چيست؟

من به اين افكار پنهاني حسودی مي كنم

هر شعور و منطقي را منطقم پس مي زند

در كمال جهل و ناداني حسودي مي كنم

باز مي گويي نترسم آخرين مقصد منم

من ولي آنجا كه الاني حسودي مي كنم

هر كه دمخور با تو باشد هر كه لمست مي كند

يا كه مي بيند به آساني حسودي مي كنم

از دالان تاریک گذشتم و به حیاط رفتم....چراغ حیاط خاموش بود و نوری


romangram.com | @romangram_com