#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_340
نگاه عطا تیز شد به چشمان من و چون نگاه گرفتم مخاطبش شد عزت :
نصیحت ؟
عزت خندید : چرا پلیس بازی در میاری بابا ؟ دو کلوم نمی تونم با دخترم
اختلاط کنم ؟
نگاه عطا حالتی از طلبکاری به خود گرفت : آدم با غیرت دخترشو تو کوچه
نگه نمی داره ... در ضمن... امیدوارم نصیحتت ربطی به پیشنهاد سرمدی
. نداشته باشه
پس می دانست . نفس راحتی کشیدم و پیش از اینکه عزت که رنگ به رو
. نداشت لب باز کند گفتم : اتفاقا دقیقا زدی به هدف ! همین بود
اخم هایش آنقدر ناجور در هم رفت که من هم که بی تقصیر بودم ترسیدم
. ..تند شد .. دندان به هم سایید : ریحانه برو تو ... الان میام
. نگاهم برای عزت به تمسخر نشست... پوزخند زدم و گذشتم
صدای عطا را که هرچند آرام اما خشمگین بود شنیدم : مگه بهت نگفتم حق
نداری بهش بگی ؟
. نخواستم بیش از این بشنوم . حدسش زیاد سخت نبود
ته دلم برای غیرتش ضعف رفت ... لبخند به لبهایم نشست . اینگونه عزت
. دست از سرم بر می داشت
من به گلهاي بياباني حسودي مي كنم
romangram.com | @romangram_com