#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_339

,

همه چیز به آنی برایم روشن شد ... دلیل " فرصت "خواستن و" جبران "

. کردن را به خوبی دریافتم

خیره درچشمانش گفت : اونوقت چی به تو می ماسه ؟

دستی به صورتش کشید : ای بابا .. آدم نمی دونه با تو باید چطور تا بکنه

...

به اصطلاح دخترت داری ! خب .. می

ــ واسه شناخت خوبیه که از منِ

گفتی ... به تو چه قولی داده ؟

سایه ای افتاد روی صورت عزت و پیش از آنکه به پشت برگردم صدای عطا

را شنیدم : تو کوچه جلسه گرفتین ؟

خوبی شد

! برگشتم .. قلبم بادیدنش حالِ

. ــ سلام

سر تکان داد . هم به سلاِم من هم نگاِه مبهوت عزت و ادامه داد : مگه

خونه رو ازتون گرفتن ؟

... شانه بالا انداختم : من که حرفی نداشتم

. عزت به تته پته افتاد : حرفی نبود عطا جان ... یه نصیحت پدرانه


romangram.com | @romangram_com