#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_338
... ظاهر دلخوری به خودش گرفت : دختر !! من جای باباتم
ــ وقتی بهت نیاز داشتم کجا بودی ؟ همه بابا داشتن و من تو رو.. تو خوِد
.... درد بودی ! همه محبت می دیدن و من
نفرت در نگاهم ریختم : یادم نمی ره اون کتکایی که به مامانم و من می
زدی رو ... خودت یادت رفته نه ؟ عجیبم نیست ... دردشو که تو نکشیدی
. ...من اما خوب یادمه و تا بمیرم هم یادم نمی ره
. قصد رفتن کردم که گفت : می خوام جبران کنم ... بهم فرصت بده
پوزخندم بی اراده بود چه هر دو برادر قصد جبران آن همه بدی را داشتند !
عطا را شاید می شد بخشید اما او ... عطا هر چه بد بود چند برابر هم
. خوب بود اما از عزت چیزی جز بدی در خاطرم نبود
. نمی توانستم نفرتم را خاموش کنم .. هر لحظه در دلم شعله ور می شد
ــ برو واسه مادرم جبران کن انگار واسه من همه کار کردی ... از اینجا هم
.... شروع کن که با وجود مادرم تو خونه
. سخت بود بی پروا بودن در مقابل او
. نفس گرفتم : قدر مادرمو بدون... فقط همین
. بی تامل گفت : اونم به روی چشم ... اما می خواستم یه چیزی بهت بگم
. دقیق شدم به چهره ای که از دیدنش منزجر می شدم
... ــ آقا سرمد دنبال یه منشی سر و زبون داره
romangram.com | @romangram_com