#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_336

. ما رو باش باسه کی دل سوزوندیم

... به راه افتادم : من به دلسوزی تو نیاز ندارم

. به دنبالم آمد : منو زشت نکن جلو آقا سرمد

ــ مگه من گفتم بیاد دنبالم ؟

... ــ ریحانه.. بیا بریم بابا چرا لج می کنی ؟ تو این سرما

ایستادم . پوزخند بر لبم نشست : بد عادت می شم ... شما برو با " آقا

. سرمدت "راحت باش

بار دیگر به راه افتادم . پا تند کردم که نیاید . قلبم کمی تند می زد.. ترس

. بود یا چیز دیگر نمی دانم ... به هر حال با آن ها نمی رفتم

خودم را به ایستگاه رساندم و چه خوب که اتوبوس خیلی زود رسید . از

سرما می لرزیدم اما خوشحال بودم که با او همراه نشدم . وجود عزت برای

خانه خراب شدن کافی بود دیگر تحمل وارد شدن امثال او به زندگیم را

.نداشتم

یکی در اتوبوس سیگار روشن کرد حالت تهوع پیدا کردم و دیگری صدا زد :

آقا جون خاموش کن... یعنی تا این حدم نمی دونی نباید اینجا سیگار

بکشی ؟

صدایی شبیه صدای قبل تر های عزت گفت : بابا جون دعوا که نداریم ..

چشم خاموش می کنم ... ای بابا ... اینقدر گرفتاری دارم نمی دونم کجام


romangram.com | @romangram_com