#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_335

ایستادم و به طرفش برگشتم ... به سویم می آمد . لبهایم به گفتن سلامی

آرام به حرکت در آمد که گرم پاسخ داد و خسته نباشیدی هم به تنگش

. بست

نگاه پرتعجبم هنوز از او می پرسید آنجا چکار می کند که خودش گفت :

... داشتم از اینجا رد می شدم دیدم اومدی بیرون

نگاهی به پشت سر و کنار خیابان انداخت : با آقا سرمدم.. تو رو که دیدم

. گفتم نیگه داره بیام صدات کنم سوار شی برسونتمون

رد شدنش از آنجا و دیدن من و رساندنم توسط " آقا سرمد " کمی عجیب

بود . او نمی دانست من کجا کار می کنم . ناگه به یاد حرف شهاب افتادم "

" پدرم خیلی وقته تو رو به من پیشینهاد داده

! این آمدن زنگ خطر بود

دستهایم را در جیبم فرو کردم... سرد بود : ممنون . من جایی کار دارم باید

.. برم

مصر بود : خب می رسونیمت .. آقا سرمد از این اخلاقا نداره که چشم و

. رو تو هم بکنه

: منظوری در پس این پیشنهاد نهفته بود . لحنم تلخ شد

. به هر حال من با " آقا سرمدتون " جایی نمیام ارزونی خودتون

ابروهایش را بالا برد : چی گفتی ؟ این اخلاق گند تو بی کی رفته دختر ؟


romangram.com | @romangram_com