#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_334

به سمت اتاقم به راه افتادم که گفت : برای تولدت قراره به بچه ها شام

.بدم .. خیلی خوشحالن.. مادر هم الان میاد... زود حاضر شوخانومم

لبخندم را فرو خوردم و بی آنکه به طرفش برگردم : فعلا قول نمی دم بیام

!

" وارد اتاق شدم ... لبخندم وسعت گرفت " منه دیوونه چقدر زجر کشیدم

. حلقه را که هنوز پشت در بود پیدا کردم و به انگشتم انداختم

دلم خوب بود.. خیلی خوب ! تکلیف دلم با این احساس چه بود ؟؟

حالِ

آبان هوایش غرق دلتنگیست

ِر تو را درُمشِت خود دارد

عط

فهمیده خیلی دوستت دارم

ِهی پشت هم با عشق میبارد

از مطب بیرون آمدم . چه سوز سردی ! یقه ی پالتوام را بالا دادم و بار

دیگر به ساعتم نگاه کردم . دیر نکرده بودم اما هوا به نظرم تاریک تر از هر

روز بود . در پیاده رو به راه افتادم که صدای عزت مرا در جا میخکوب کرد

:ریحانه جان ؟

! صدا صدای خودش بود بی شک اما آن لحن


romangram.com | @romangram_com