#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_332
:قربون قد و بالات برم ... چرا ازم نمی پرسی به درست ؟ چرا ازم توضیح
نمی خوای ؟
خودم را کامل از او جدا کردم و دستهایم را هم آزاد کردم : گفتم که دیگه
گولتو نمی خورم.. در ضمن بار آخر بود همچین غلطی کردیااا دیگه به من
! دست نمی زنی
نگاهش یک دنیا آرامش در خود داشت و لبخندش کم کم مسحورم می کرد
:اول بذار در مورد غلطی که کردم بگم.. اگه بازم اینقد شیرین و دوست
داشتنی بشی تضمین نمی کنم انجامش ندم ! و دیگه اینکه باید بگم خانوم
خانوما من دیشب تو اون اتاق نبودم . از قرار مرجان موقع رفتن میبینه
ماشینش خراب شده و روشن نمیشه ... عزت که خودش با یکی تو اتاقش
بود اومد منو بیدار کرد که مرجان می خواد بیاد پیشت گفتم بی جا کرده
من سنگامو باهاش واکندم و دیگه کاری باهاش ندارم ... قضیه رو که گفت
گفتم باشه بیاد اتاق من .. خودمم رفتم اتاق بچه ها ... می گی نه از رضا
. بپرس ... رها هم می دونه اونا زودتر از من بیدار شدن
نگاه به بهت نشسته ام احتمالا خیلی دیدنی بود که این بار با صدا خندید :
جونم .. قیافشو ... بمیرم که همه ی امروزو به جون و دل خودت افتاده
... بودی
از موضعم کوتاه نیامدم : پس .. پس چرا به عزت گفته بودی بیدارت کنه ؟
romangram.com | @romangram_com