#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_331
به خودش آمد و عصبانی شد : آخه دردت چیه ؟ چرا مثه بچه آدم حرف
نمی زنی ؟ کدوم دروغ ؟ باز کی پشت سرم چاخان کرده برات ؟
! نمی توانستم حرف بزنم ... نمی خواستم .. اگر می گفتم می شد اعتراف
اولین قدم را که برداشتم بازویم را گرفت و مرا محکم به سمت خودش
کشید خیره در چشمان اشکبارم : بهت می گم بگو چه مرگته تا دیوونه
نشدم ؟
دلم جیغ زدن می خواست و یک کتک کاری درست و حسابی هر چند بازنده
! می شدم ... اما آن چشم ها ... ازِکی ؟؟ وای به من
ــ چرا حاشا می کنی ؟ یعنی نمی دونی چی می خوام بگم ؟
اشک هایم سرعت بیشتری گرفت : من خر نیستم که گول تو رو بخورم ...
... دیشب دیدم مرجان جونت اومد تو اتاقت
با همان نگاه ناباور روی صورتم دقیق شد و کم کم لبهایش به خنده گشوده
شد ... لبش را به دندان گرفت و سر تکان داد : ای خدا ... ای خدا من
... چیکار کنم از دست این حسوِد کوچولو
و یکباره در آغوشش گم شدم . آنقدر گرم و محکم که واقعا نفس کم آوردم
.تقلایم برای بیرون آمدن و رها شدن بی فایده بود... صدای قلبش ... آن
... رایحه
مرا به میل خود کمی از آغوشش فاصله داد نگاهش باز هم صورتم را کاوید
romangram.com | @romangram_com