#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_330

دستش را پس زدم : مگه نمیبینی سرتاپا خیسم ؟

دستش را دور شانه ام حلقه کرد و مرا به خود فشرد و با خود به درون برد

.در رابست : دارم میبینم ... می خوام بدونم چرا ؟

برای جدا شدن تقلا کردم که حصار دستانش را تنگ کرد نفسم داشت می

گرفت ... نمی خواستم بیش از این ... لحنش آرام بود : چرا گوشیتو نبردی

؟ نمی گی دیر کنی عطا می میره از دلواپسی ؟ فکر می کنی چند بار تا سر

خیابون اومدمو برگشتم ؟

هنوز بغض داشتم . اشک هایم باز هم بی پروا شدند . خشن و تلخ هلش

. دادم : ولم کن لعنتی ... ازت متنفرم

! ابروهایش بالا رفت : یا خدا.. باز چی شده ؟ فکر کردم فقط خسته ای

دوباره عزم رفتن کردم که سد راهم شد : تا نگی از چی ناراحتی نمی ذارم

. بری

آنقدر ناراحت و دلزده بودم که دوست داشتم از بدترین کلمات استفاده کنم

! :برو گمشو کنار... دیگه نمی خوام ببینمت

چشم هایش درشت تر شد و دهانش باز ماند : ریحانه ؟ با منی ؟ دیوونه

شدی ؟

دلم می خواست با کیفم محکم به صورتش بکوبم صدایم پر از بغض و

. گریه بود : آره ازت بدم میاد... از دروغات... خیلی نامردی


romangram.com | @romangram_com