#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_329

نگرانم نباشد... نگران مادر هم نبودم .. می توانستم کمی پیاده روی کنم .

. شاید حالم کمی جا می آمد

یک ایستگاه را سوار واحد شدم و بقیه را پیاده . به خودم فکر کردم . به

اتفاقات اخیر .. واقعا چرا داشتم به او اعتماد می کردم ؟ چرا روئیاهایم را

فراموش می کردم به خاطر کسی که اصلا لیاقت نداشت ؟

و با به یاد آوری اتفاق دیشب باز هم چیزی در گلویم راه نفسم را می بست

.خوب بود که هنوز وابسته .... وابسته نشده بودم .... نشده بودم ؟؟؟ وای

!تا جنون راهی نمانده بود . باید خودم را نجات می دادم ... قطره های

باران که بر صورتم چکید اشک های گرمم روان شد... سرم را رو به آسمان

"گرفتم " من... من اونو .... خدایا چرا دل دادم بهش ؟

بغضم که آب شد حالم کمی بهتر شد . سرا پا خیس به خانه رسیدم . طبق

! عادت نگاهی به ساعتم انداختم .. چقدر دیر شده بود

کلید که انداختم در از داخل باز شد . منتظرم بود ! قامت بلندش مقابلم

دیدم نمایان شد . نگاه متعجبش در چشمانم نشست و دلم فرو ریخت ...

می توانستم نادیده بگیرمش ؟ می شد پا روی دل بگذارم ؟ می شد

نخواهمش ؟؟

نگاهم را گرفتم و بی آنکه سلام کنم خواستم از کنارش بگذرم که مانع شد :

ریحانه ؟


romangram.com | @romangram_com