#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_328
با همان حال پس از اتمام کلاسم خودم را به مطب رساندم . دکتر با دیدنم
تعجب کرد : خانوم رازقی اتفاقی افتاده ؟
. نگاهم را دزدیدم : نه خانوم ... یه کم سردرد دارم
ــ مسکن خوردی عزیزم ؟
. بله خانوم . مهم نیست .. من بهش عادت کردم
با آن همه مهربانی که خرج کرد به او اطمینان دادم که مشکلی ندارم و
. حالم هم خوب خواهد شد و علت آن سردرد هم بی خوابیست
به اتاقش که رفت سرم را روی میز گذاشتم .دلم می خواست بخوابم .
حتی به این راضی بودم که دقایقی چشم هایم را ببندم . می خواستم به
هیچ چیز فکر نکنم ... ذهنم آرامش می خواست . آرامشی که نبود ! اما از
. شانسم چند بیماربه فاصله ی چند دقیقه از راه رسیدند
آن روز خیلی سخت گذشت . بدتر از همه این بود که نمی توانستم حواسم
. را جمع کنم
تلفنم را هم به عمد جا گذاشته بودم . نمی خواستم تماس بگیرد و صدایش
! را بشنوم ... نمی خواستم
دیر تر از همیشه مطب تعطیل شد و راهی خانه شدم. باران نم نم می بارید
. .چه هوای لطیفی
ظهر با مادر تماس گرفته بودم و گفته بودم که گوشی ام را جا گذاشتم و
romangram.com | @romangram_com