#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_327

بعد هم مطب . هنوز سرم درد می کرد تصمیم گرفتم مسکن قویتری

. استفاده کنم .از همان ها که مادر برای درد هایش گاهی استفاده می کرد

می دانستم معده ی خالیم اذیت خواهد شد اما اصلا میل به خوردن

صبحانه نداشتم . با همان حال بد از خانه بیرون زدم. باز هم هوا ابری بود

. و هوای بارش داشت

" گفت تو این هوا عاشق تر میشه .. خوش به حال مرجان خانوم "

با دیدن ماشین شیکی که شک نداشتم ماشین مرجان هست موج خشم

احاطه ام کرد .. از هر چه که متعلق به او بود متنفر بودم . با عصبانیت لگد

" محکمی به بدنه اش زدم " لعنتی

چشم هایم که پر شد بر سر خودم آوار شدم " چته باز ؟ تو که برات مهم

" ! نیست

اشک هایم فرو ریخت . ناباور صورتم را پاک کردم ، این اشک ها برای چه

دست

بود ؟ کی مبتلا شدم و وضع و حالم اینقدر وخیم شد ؟؟ طفلی دلِ

. نخورده ی من که گیر چه آدمی افتاده بود

به هر حال خودم را به دانشگاه رساندم . شاید اولین بار بود که آنقدر بی

حوصله بودم و نمی توانستم به درس توجه کنم . حواسم به کل پرت بود

. ...آن را در خانه .. در اتاق عطا جا گذاشته بودم


romangram.com | @romangram_com