#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_326
بلندی بسته می شد ... سرم ضربان گرفت باز هم به سمت پنجره کشیده
شدم و از دیدن آنچه پیش رویم بود مبهوت بر جای ماندم ... مرجان وارد
! اتاق شده و در را بسته بود
! پس بالاخره او هم با انها نشسته بود و حالا .... خلوت ... عروسک
"
"لعنتی
انگشتر را ازدستم بیرون آوردم و به گوشه ای پرت کردم... او همان بود که
! بود
چشم های تو
حرفی برای زدن ندارند
باید تا دیر نشده
تا عاشق نشده ام
...کتانی هایم را بپوشم و
...
!عشق مرداب است
مهدیه لطیفی
با اینکه خواب به چشمانم نیامده بود و از بی خوابی هلاک بودم وقتی
ساعت زنگ زد برخاستم و بی حوصله آماده شدم تا اول به دانشگاه بروم و
romangram.com | @romangram_com