#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_325

حسودی می میری ... عاشق بشی چیکار می کنی ؟ اون مال تو نیست ..

" باشه هم مختِص تو نیست.. اینو تو گوشت فرو کن

دلم می خواست سرم ار به دیوار بکوبم تا آن زمزمه ها را نشنوم ... من که

دوستش نداشتم چرا به آن حال افتاده بودم ؟؟

سردرد گرفتم . خیلی شدید .. باروسری سرم را بستم اما هر لحظه دردش

. بیشتر و بیشتر می شد.. آنقدر که به گریه افتادم

واقعا از درده که داری می نالی یا برای شنیدن صدای شاد و خندان "

" مرجان خانومه ؟

اشک هایم روان بود و دوست نداشتم به چیزی فکر کنم ... به هیچ چیز ،

. اما نمی شد . نمی توانستم

به هر سختی بود خودم را به آشپز خانه رساندم مسکنی خوردم و برگشتم

..عطا با آن ها نبود ... باز هم کمی دلم آرام گرفت اما اگر بیدار می شد و

... می رفت

عصبانی پا بر زمین کوبیدم "لعنتی.. خب بره.. به من چه " ! و کاش واقعا

. اینگونه بود

نیم ساعتی دیگر مسکن اثر گذاشت و نفهمیدم کی به خواب رفتم . اما

ناگهان از خواب پریدم ... صدای باز و بسته شدن در اتاق او بود ... مطمئن

بودم . آخر در اتاق موقع بسته شدن کمی گیر داشت و با صدای نسبتا


romangram.com | @romangram_com