#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_324

معمولی خیلی سر بود

... هم که ... بی اغراق ازمنِ

صدای زنگ در رشته ی افکارم را پاره کرد . این بار با سرعتی بیشتر خودم

. را به پنجره رساندم و از گوشه ی پرده بیرون را دید زدم

عزت از اتاق بیرون آمد و با گام هایی سریع خودش را به دالان رساند و

. اندکی بعد صدای حال و احوالشان بلند شد

به حیاط امدند . سرمدی و مرجان پیش از دیگران و جز آن ها دو زن و سه

مرد دیگر ... عجب ضیافتی می شد با ان آدم های رنگارنگ ... آدم ؟؟ زیاد

نبود ؟

عزت به اتاق خودش هدایتشان کرد . صدای مرجان روحم را خراشید : عطا

کجاست ؟

. ــ خوابیده ... اما گفته بیدارش کنم ... میاد حالا... بفرمایید

حرف عزت را با خودم مرور کردم... گفته بود بیدارش کند ؟ موج داغی در

... ممکن نیست

" بدنم روان شد حس بدی پیدا کردم "

" باز هم وجدان " هه تحویل بگیر ریحانه خانوم

. برای قضاوت زود بود . باید می دیدم.. با همین چشمهای خودم

کمی آب نوشیدم تا حالم جا آمد " خوبه بهش علاقه هم نداری و داری از


romangram.com | @romangram_com