#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_322
اصلا برایم مهم نبود ... همین که به خاطر داشت.... این یادآوریِ
. دلم بازی می کرد ... حالش را خوب می کرد
درخشش انگشتری که در جعبه ی کوچک بود چشمانم را خیر کرد ...
انگشتر ؟ چه معنی می توانست داشته باشد ؟ خیلی واضح بود... شاید اگر
چند ماه پیش بود عصبانی می شدم اما آن لحظه حتی لبخند هم از لبم دور
نشد ... به دستم کردم ... تقریبا اندازه بود فقط کمی گشاد بود اما نه آنقدر
که به انگشتم زار بزند ... خیلی زیبا بود ساده با یک نگین قرمز برجسته
شبیه قلب. با انکه دستم خیلی سفید نبود اما خیلی به دستم می آمد . چه
. خوش سلیقه
گفته بودم می خواهم بخوابم اما خواب از چشمانم گریزان بود و این
خیلی برایم عجیب بود ... و عجیب تر افکاری که در سرم جولان می داد
..افکاری موافق با عطا ! ذهنم از دستم پریده بود ... خواسته و نا خواسته
! می رفت به آن سو که شاید نمی باید
صدای گفتگوی اهل خانه و بیشتر از همه عطا از آن اتاق به گوش می رسید
...وقتی برای خوابیدن اتاق مادر راترک کرد و صدای شب بخیر گفتنش را
. شنیدم چیزی در درونم آرامش گرفت ... او با عزت و بقیه نمی نشست
آرام از کنار پرده سر کشیدم . اول به دستشویی رفت و دقایقی بعد وقتی
که دراز کشیده بودم صدای پایش را شنیدم که به سوی اتاقش رفت ...
romangram.com | @romangram_com