#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_318
کلافه و تلخ و عصبی به راه افتادم که با خنده مانعم شد : خیلی خب ...
... ببخشید .. غلط کردم
خنده ای که در صدایش بود تازگی مرا هم به خنده می انداخت ... یعنی ...
آرامم می کرد . اما نخندیدم . فقط ایستادم : خیلی خب ... برو کنار ..
. خوابم میاد
ــ ریحان ؟
! ... لحنش .... دلم
. نگاهش کردم و فرو ریختن چیزی در قلبم را حس کردم
دست در جیبش کرد: اصلا اصلا قابلتو نداره ... ان شاالله بهترشو واست
... می گیرم
متعجب نگاهش می کردم که جعبه ی کوچکی از جیبش بیرون آورد :
. فرصت نشد بهت بدم
. او آخر از همه سر سفره حاضر شده بود
. به طرفم گرفت : تولدت مبارک عشق من
حجمی از خون به صورتم دوید ... قلبم به کوبش افتاد.. نامنظم ! تولدم را
به خاطر داشت ؟ چیزی که خودم هم فراموش کرده بودم ؟؟
لبخندش این بار محجوبانه بود : نمی گیریش ؟
. لبم را به دندان گرفتم که نخندم .. خوشحال بودم . خیلی زیاد
romangram.com | @romangram_com